
این یه تست هوشه دوستان! هرکی گفت اگه دو تا نخود از این ها کم کنیم چند تا نخود میمونه؟ :))
طلک دعوتم کرد به یه بازی وبلاگی و منم سریع پریدم وسط! امیدوارم مغزم یاری کنه :)
اگه ماهی از سال بودم : فروردین! ماه بی پولی، پر از شکوفه و برگ های ریز سبز، پر از انرژی برای شروع که تو ماه های بعد از بین میره، هوای مطبوع و دلچسب.
اگه روز هفته بودم : پنجشنبه. از بچگی که مدرسه میرفتم عاشق این روز بودم روم مونده هنوز!
اگه جهت بودم : شمال..فکر میکنم شمال همیشه سبزه
اگه همراه بودم : یه همراه صبور، دلنشین و مهربون..کنار تو
اگه درخت بودم: بید مجنون و درخت های خیلی بلندی که اسمشون رو بلد نیستم فکر کنم تبریزی و سپیدار باشن..زیاد درخت ندیدم..درخت گیلاس و هلو..
اگه آب و هوا بودم : نسیم خنک
اگه رنگ بودم : ارغوانی و سبز شایدم آبی نفتی
اگه پرنده بودم : نمیدونم..پرنده ای که کشف نشده شاید و جای خیلی دوری لابه لای درخت هاست و دونه ی میوه میخوره، خوشرنگ و زیباست
اگه حیوون بودم : همیشه دوست داشتم خواب عمیق گربه ها رو تجربه کنم. دوست دارم حیوون آزاد باشم که میدوئه، هر جایی جز زیر آب یا زیر خاک زندگی کنه.
اگه صدا بودم : صدای طبیعت
اگه فعل بودم : دوستت دارم، چه بوی خوبی میدی (خودم میدونم اینا جمله ان!)
اگه خیابون بودم : یوسف آباد؟ زیاد تهران گردی نمیکنم، خیابون خلوت با درخت و ساختمون های آجری قهوه ای
اگه فیلم بودم : حضور ذهن ندارم زیاد هم فیلم نمیبینم، شاید eternal sunshine یا leon
اگه پزشک بودم: از وقتی فهمیدم با پزشکی نمیتونم جون نزدیکانم رو نجات بدم دیگه نخواستم پزشک باشم، قبلا دوست داشتم جراح قلب بشم. الان دامپزشک
اگه پنجره بودم: یه پنجره ی چوبی رو به جنگل.
اگه تاریخ بودم : خیلی خیلی خیلی قبل، زمانی که هنوز یه چیزایی وجود داشت
اگه ساز بودم: پیانو..ویولن سل..ساز دهنی..گیتار الکتریک
اگه شعر بودم : نمیدونم. الان نمیدونم.
اگه کتاب بودم : الان بهش فکر نمیکنم. کتاب های کودکیم، خانواده ی من و بقیه حیوانات، برادران شیردل
اگه گل بودم : صد تومنی، نرگس شیراز
اگه طبیعت بودم : برکه، درخت
اگه حس بودم: بویایی. اما تصور اینکه نبینم همیشه شدید میترسونتم
اگه مکان بودم: بالکن رو به باغ
اگه عدد بودم : 2، 3، 4
اگه نوشیدنی بودم : چای توی فنجون گاهی با چوب دارچین
چقدر حرف زدم! فکر کنم گند زدم بخ بازی و از هر چیزی چند تا گفتم! خب من اینجوریم دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم :)))))
باید کسی رو دعوت کنم؟ اگه اینطوره شیما و مریم بیان وسط P:
میشا: میشه تو هم تو کامنت ها بازی کنی و جواب بدی؟ :X
هیچ وقت دوست نداشتم آدم های جدیدی ببینم و باهاشون آشنا بشم، اما هیچ وقت اینقدر برام سخت نبود، حالا شده! دیگه کار داره به جایی میرسه که آدم های قبلی رو هم زیاد دلم نمیخواد ببینم.
کسی کمکم نمیکنه چون خودم از کسی کمک نخواستم. حوصله ندارم سرزنش و نصیحت بشم حتی به زبون خوش.
پیچک به گردنم رسیده
طلک: اما این مشکل از من شروع شده! تن خودم میخاریده و میخاره! اما زندگی اجتماعی چیز دیگه ای میخواد، حس میکنم مجبورم میکنه کاری رو بکنم که توانایی اش رو ندارم! باید با خودم یه کاری بکنم
میشا: بهت که نگاه میکنم حس خوبی دارم، نمیدونم..تو هم؟