![]() |
![]() |
|
|
وقتي جاي خنده غم...ميشينه روی لبام
تشنه ی نوازشم...خسته از خستگيام وقتي که دستاي من...گرميه دستي ميخواد وقتي يه لحظه خوشي...به سراغم نمياد تو می تونی غمامو خاک کنی..گونه های خیسمو پاک کنی تو می تونی تو می تونی دلمو شاد کنی..تو ميتوني..منو از درد وغم آزاد کني ماه هميشه عاشقه...تو هميشه عاشقي وقتي که شب ميرسه... آسمون سياه ميشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:51 توسط مهتا |
|
|
کنجکاو نشید چیز زیاد مهمی نیست!!!
بوس بوس شیما ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آبان1388ساعت 1:26 توسط مهتا |
|
|
دیشب بالاخره بهم دادیشون...چیزی که حق ام بود..سهمم بود و بهم وعده داده بودیش..
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:13 توسط مهتا |
|
|
این عکس بچه گربه هاییه که قرار بود بذارم. آلفا ازشون عکس گرفت اما متاسفانه نفهمیدیم کدوم نره کدوم ماده!!! آخه خیلی کوچیکن! همینطور که میبینین خیلی ماه و نازن!!!
نمی دونم چرا نشد عکس ها رو بذارم!!! لینک رو گذاشتم!!! پ.ن یک دختر خانوم خیلی خیلی مهربون به اسم شیرین یکی از پیشی ها رو برد...آخری رو....همون که فرهادم می گفت از همه خوشگل تره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:15 توسط مهتا |
|
|
من نمی دونم چقدر دیگه وقت داریم و چند وقت دیگه می تونیم طاقت بیاریم..که اتفاق بدی نیفته..من می ترسم
. خدایا..یه معجزه بفرست.. . می ترسم . . . و تو میدونی چرا میشای دلتنگ من . . . دلتنگم و بازم تو میدونی چرا . . دلت گرفته..تنها و غصه داری..و من میدونم چرا . . . میشای نازنین من . . . نگاه کن که غم درون دیده ام..چگونه قطره قطره آب می شود..چگونه سایه ی سیاه و سرکشم..اسیر دست آفتاب می شود..نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:21 توسط مهتا |
|
|
این یه پست ویژه است!
ما احتیاج به یه شریک داریم که یه مغازه راه بندازیم. باید ۲ تا ۲.۵ میلیون سرمایه داشته باشه. همه چیز نصف نصفه هم سود هم زحمت هاش! کارشم خدمات کامپیوتریه. اگه آدم خوش قول هم میشناسین معرفی کنین . . . چون تا حالا خیلی ها سر کارمون گذاشتن..هرچی فکر و ایده بود دزدیدن و در رفتن واسه خودشون کار کنن! و خلاصه اعصاب ما رو بهم ریختن.. توی سوددهی اش شک نکنین که من فرهادمو میشناسم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 15:28 توسط مهتا |
|
|
ما میدونیم عشق یعنی چی..
. دعوا می کنیم داد میزنیم دلخور میشیم گریه میکنیم و عصبانی میشیم . اما میدونیم عشق یعنی چی و عاشقیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:32 توسط مهتا |
|
|
امروز تهران لرزید..انگار خیلی ها نفهمیدن اما قشنگ لرزید..۴ ریشتر تو شاید یه ثانیه..
اما قدرت انگار نه انگار! یه بار دیگه هم قبلنا زلزله اومد نازی هم نفهمید!!! . . وقتی با دستایی که عین بید میلرزیدن و پاهایی که به زور منو وایسونده بودن زنگ زدم بهت که بگم سوار مترو نشی تو حتی ازم نپرسیدی ترسیدم یا نه . . . ۴ ریشتر بود؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 16:22 توسط مهتا |
|
|
بله! در کمال صحت عقل و وجود و خوشبختی و اینا دیروز مادربوردم سوخت! ای خدا آخه چرا؟! آها حکمته! ببخشید حواسم نبود!!! خوب حالا به هر حال! رفتیم با پسر خالم از شرکتشون یه سیستم بهم داد تا اونو درست کنم...هی...! تازه نزدیک بود امروز از غصه گوشیمم بسوزونم! انگاری مارو انداختی توی یه قیف هی از بالا میریزی رو سرمون! خوب میدونم آخرش از تهش میایم بیرون که، اما تا اون موقع خدا به داد برسه! اما انگار داره یه اتفاقاتی می افته..امیدوارم . . انقدر دلم برات تنگ شده که..که..دلم می خواد زار بزنم.. کاش الان اینجا بودی..من و تو..سرتو میذاشتی روی پام و از خستگی این مدت کم خوابی بیهوش میشدی و من . . . .تا صبح تماشات می کردم..این همه معصومیت رو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 21:4 توسط مهتا |
|
|
زندگی سخته..نمی دونم شاید برای ما سخته اما به هر حال سخته.. من نمی دونم اونایی که... اصلا نمی دونم.. با هیچی(!) نمیشه از هیچ جا شروع کرد! حتی از صفر.. اما ما سعیمون رو می کنیم حدالاقل نیم بشیم..که با هم یک بشیم..که بعدش بشیم بی نهایت........... تو این راه من سختی هامو میریزم بیرون..اما تو..میریزی شون تو قلبت...تازه از گذشته هم میاری روش.. فرهاد من..عشق من..فراموش کن یک کم سختی هارو . . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:46 توسط مهتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|