![]() |
![]() |
|
|
...
با چیزهایی که برام گفتی..میگی..می بینم...واقعا دارم میبینم...به این نتیجه میرسم که.. ...میترسم..از نتیجه ای که بهش میرسم میترسم..از این نتیجه که.. ...از اینکه هر چی خوبی کنی بدی میبینی..از اینکه هرچی آدم کثیف و آشغاله زندگی خوبی داره...از اینکه بدی و کثافت کاری و سنگ انداختن تو کار دیگران عاقبت بهتری داره از اینکه سرت به کار خودت باشه و اگه کسی کمکی ازت خواست یا نخواست دستش رو بگیری...بی آزار باشی...مهربون باشی..خودت باشی.. ...از اینکه خدایی وجود نداره که جای حق نشسته باشه و اگر هم وجود داشته باشه جای حق نشسته... ...از اینکه اون دنیایی که میگن بعد از مرگ وجود داره یه کلاه خیلی خیلی بزرگه.. از اینکه بدی قدرت میاره و خوبی...؟... هیچی جز حسرت..جز عمر رفته..جز دلشکستگی و ضربه.. دارم تسلیم میشم فرهاد..دارم تسلیم میشم چون نمی تونم عکس چیزهایی رو که داریم میبینیم بهت ثابت کنم! نمی تونم تا ابد خلاف جریان شنا کنم و چیزهایی بهت بگم که خودم دارم با چشمای خودم عکسش رو میبینم.. خدایی اگه هست..دیگه داره دیر میشه...اینا قطره های آخر ایمان منه . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:31 توسط مهتا |
|
|
... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آبان1388ساعت 1:28 توسط مهتا |
|
|
وقتي جاي خنده غم...ميشينه روی لبام
تشنه ی نوازشم...خسته از خستگيام وقتي که دستاي من...گرميه دستي ميخواد وقتي يه لحظه خوشي...به سراغم نمياد تو می تونی غمامو خاک کنی..گونه های خیسمو پاک کنی تو می تونی تو می تونی دلمو شاد کنی..تو ميتوني..منو از درد وغم آزاد کني ماه هميشه عاشقه...تو هميشه عاشقي وقتي که شب ميرسه... آسمون سياه ميشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:51 توسط مهتا |
|
|
کنجکاو نشید چیز زیاد مهمی نیست!!!
بوس بوس شیما ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آبان1388ساعت 1:26 توسط مهتا |
|
|
دیشب بالاخره بهم دادیشون...چیزی که حق ام بود..سهمم بود و بهم وعده داده بودیش..
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:13 توسط مهتا |
|
|
این عکس بچه گربه هاییه که قرار بود بذارم. آلفا ازشون عکس گرفت اما متاسفانه نفهمیدیم کدوم نره کدوم ماده!!! آخه خیلی کوچیکن! همینطور که میبینین خیلی ماه و نازن!!!
نمی دونم چرا نشد عکس ها رو بذارم!!! لینک رو گذاشتم!!! پ.ن یک دختر خانوم خیلی خیلی مهربون به اسم شیرین یکی از پیشی ها رو برد...آخری رو....همون که فرهادم می گفت از همه خوشگل تره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:15 توسط مهتا |
|
|
من نمی دونم چقدر دیگه وقت داریم و چند وقت دیگه می تونیم طاقت بیاریم..که اتفاق بدی نیفته..من می ترسم
. خدایا..یه معجزه بفرست.. . می ترسم . . . و تو میدونی چرا میشای دلتنگ من . . . دلتنگم و بازم تو میدونی چرا . . دلت گرفته..تنها و غصه داری..و من میدونم چرا . . . میشای نازنین من . . . نگاه کن که غم درون دیده ام..چگونه قطره قطره آب می شود..چگونه سایه ی سیاه و سرکشم..اسیر دست آفتاب می شود..نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:21 توسط مهتا |
|
|
این یه پست ویژه است!
ما احتیاج به یه شریک داریم که یه مغازه راه بندازیم. باید ۲ تا ۲.۵ میلیون سرمایه داشته باشه. همه چیز نصف نصفه هم سود هم زحمت هاش! کارشم خدمات کامپیوتریه. اگه آدم خوش قول هم میشناسین معرفی کنین . . . چون تا حالا خیلی ها سر کارمون گذاشتن..هرچی فکر و ایده بود دزدیدن و در رفتن واسه خودشون کار کنن! و خلاصه اعصاب ما رو بهم ریختن.. توی سوددهی اش شک نکنین که من فرهادمو میشناسم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 15:28 توسط مهتا |
|
|
ما میدونیم عشق یعنی چی..
. دعوا می کنیم داد میزنیم دلخور میشیم گریه میکنیم و عصبانی میشیم . اما میدونیم عشق یعنی چی و عاشقیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:32 توسط مهتا |
|
|
امروز تهران لرزید..انگار خیلی ها نفهمیدن اما قشنگ لرزید..۴ ریشتر تو شاید یه ثانیه..
اما قدرت انگار نه انگار! یه بار دیگه هم قبلنا زلزله اومد نازی هم نفهمید!!! . . وقتی با دستایی که عین بید میلرزیدن و پاهایی که به زور منو وایسونده بودن زنگ زدم بهت که بگم سوار مترو نشی تو حتی ازم نپرسیدی ترسیدم یا نه . . . ۴ ریشتر بود؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 16:22 توسط مهتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|